حبه قندحبه قند، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

شاهزاده کوچولو

دیدار دوباره

چهار شنبه  من برای بار دوم و بابایی برای اولین بار روی ماهتو دیدیم به محض اینکه تصویرت روی صفحه ظاهر شد بابا خم شد تو شیشه مانیتور و یه لبخند عمیق رفت روی لباش کلی دست تکون دادی انگشت شصتتو خوردی و دل بابا رو بردی توی 12 هفته 4روزگی بودی و اندازت 61 *21 میلیمتر دکتر گفت همه چیزت برای این سن خوبه الحمدالله ایشالا که سالم و تندرست پا به این دنیا بذاری دوست دارم و می بوسمت     ...
25 ارديبهشت 1392

بسیار سفر باید تا پخنه شود خامی سفر شماره (1)

اولین مسافرت تو به خطه سر سبز مازندران به همراه بابابزرگ و مامان بزرگ   که همه فکر می کردند تو بچه ی اونایی نه من :(   خوب این خیلی هم بد نبود و همسفرای دیگه ای که بعدا معرفی میشن توقفی در بابلسر سری به دوست پدر بزرگ اینجا پشت بوم پاژ دوست پدربزرگ بود و بسیار سرد اولین ساحلی بود که رفتی ولی چون خیلی سرد بود تو از پشت شیشه ها ساحل رو نگاه کردی ولی مقصد اصلی ما اونجا نبود مقصد اصلی ما یکی از زیباترین ساحل های مازندران بود یعنی نور دریای نور دیدنی و با وجود تو دیدنی تر بود   و آسمونش هم آبی تر درست همین جا بود که عشق بابا هم به تو  عمیق تر ...
24 ارديبهشت 1392

خرید به همراه تو

  می خواستم برای سال نو مانتو بخرم ساعت یه ربع به نه رفتم هفت تیر تو توی ماشین پیش مادربزرگی صافـتـقیم رفتیم توی مغازه منتخب سه تا مانتو باعجله پرو کردم یکیشو خریدم   ساعت 9 برگشتیم پ.ن:یه مانتوی خانومانه خریدم  چون امسال عید من مامان هستم         ...
20 فروردين 1392

تا 3 نشه بازی نشه

 تو سه ماهه شدی به همراه کلی تغییرات اول از همه اون لپ های قشنگت بعد از اون واکسن کذایی روز به روز اب تر شد و کلی لاغر شدی دوم اینکه نطقت حسابی باز شده کلی برای همه حرف میزنی به گون ای که آقونی صدات میکنن سایر مطالبی که میگی: ماما، اوما، نمه ،عوو عوو، ققققققق،ایققققققق ، آعو ، عوآ و ازاین تیپ کلمات وقت هایی که کار دارم تو رو میذارم توی تختت و با عروسکای گردون و خرسی توی تختت سرگرم گفت گو و بازی میشید حرفاتو خیلی secret شده چون تا وقتی دوربینو میبینی خاموش میشی   گریه های لوسانه ات هم منو کشتههههههه کلی هم در دری شدی میذاریمت توی کریر صندلی عقب و می ریم بیرون شما ساک...
7 فروردين 1392